نمی‌دونم چی شد که الان یاد این وبلاگ افتادم و یاد همه‌ی اونایی که یه زمانی فعال بودن. ولی خیلی دلم تنگ شده واسه اون روزا. اما خب نمیشه دیگه اینجا جمع شد. اولش وایبر و واتساپ و لاین و ویچت و... الان هم دیگه تلگرام و اینستاگرام. هممون رفتیم سراغ اینا. نو که میاد به بازار کهنه میشه دل‌آزار

نمی‌دونم گذاشتن پست چه فایده‌ای داره یا اصلا کسی ممکنه این پست ببینه ولی همینجوری دلم خواست اینا رو بگم.

دلم براتون تنگ شده دوستای مجازی🌷

برای من ((خواندن)) این که شن ساحل ها نرم است کافی نیست:

می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند.

حسین پناهی

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم! 
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم  حسین پناهی

 

 

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
و اندكي سكوت...  حسین پناهی

 

درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم 
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم ... حسین پناهی

 

کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟... حسین پناهی

 

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟ حسین پناهی

 

نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت 
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام ! حسین پناهی

 

ما چيستيم ؟!
جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش ميکند! حسین پناهی

 

 

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه  حسین پناهی

 

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم حسین پناهی

 

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت حسین پناهی

 

به من بگوييد 
فرزانه گانِ رنگ بوم و قلم
چگونه 
خورشيدي را تصوير مي كنيد 
كه ترسيمش 
سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟ حسین پناهی

 

انسانم !
ساکت ، چون درخت سیب !
گسترده ، چون مزرعه ی یونجه !
و بارور ، چون خوشه ی بلوط !
به جز خداوند ،
چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود ؟! حسین پناهی

 

میزی برای کار ،
کاری برای تخت ،
تختی برای خواب ،
خوابی برای جان ،
جانی برای مرگ ،
مرگی برای یاد ،
یادی برای سنگ ،
این بود زندگی ... حسین پناهی

 

نیستیم !
به دنیا می آییم 
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکس ِ یک نفره می گیریم ...
و بعد
دوباره باز
نیستیم  حسین پناهی

 

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ، 
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو ! حسین پناهی

 

ما
در هیأت پروانه ی هستی
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید. حسین پناهی

 

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مایيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم 
هر پسين 
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست 
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين 
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟ حسین پناهی

سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران گرفتن خودت از آن ها باشد

پائولو کوئلیو

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست،

خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد

پنجره

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت
این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در
باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
من از
میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
 و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های
کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره
به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آن قدر  قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش
 معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
پیغمبران رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند ؟
این انفجار های پیاپی
و ابرهای مسموم
آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟
ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور
مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که
میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این 
غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

فروغ فرخزاد

وابسته

می آیی در وا میشود

میروی در بسته میشود

میبینی...؟!

حتی در هم "وابسته" میشود

رنگ بزن

زندگی به زیبایی همین مدادرنگی هاست!



می تونی از شادترین رنگ ها شروع کنی



نگاهِ مهربونتُ صورتی کن



با رنگِ سبز؛ اندیشه تُ زیبا کن



به خاطراتِ قشنگت؛ رنگِ نارنجی بزن



با رنگِ آبی؛ آسمونِ دلتُ رنگ,آمیزی کن



با رنگِ زرد؛ قلبِ مهربونتُ طلایی و درخشان کن



با رنگِ قرمز؛ حرارتِ بیشتری به مهر و دوستیمون بده



رنگ بزن به زندگيت 



نذار تا آخر عمر برفك زندگي سياه و سفيد رو تحمل كني 



رنگ بزن ......



زندگی

بزرگی راگفتند زندگی چند بخش است؟

گفت:2بخش کودکی وپیری

گفتند:پس جوانی راچه شد؟

گفت: باعشق ساخت /بابی وفایی سوخت /باجدایی مرد

یه روز یه بابایی (فکر کنید تو خارج!!!!!)
پسرش فارغ التحصیل میشه هیچیم بارش نبوده
زنگ میزنه به یه پارتیش میگه :دمت گرم واسه پسرم یه شغلی جور کن!
پارتی: میخوای سفیرش کنم!
باباهه: نه بابا اون خیلی زیاده...
... ... پارتی: میخوای وزیرش کنم!
باباهه: اوووووف نه.
پارتی: میخوای وکیل مردمش کنم!
باباهه: نه بابا یه جایی کارمندی چیزیش کن...
پارتی: شرمنده اون دیگه سواد میخواد ...!

زندگی ام!!!

بر عکس پول هایم

زندگی ام گوشه دارد!

همانجا که همیشه تنها مینشینم...

خصوصیت متولدین ماه ها

از 3 نفر هرگز متنفر نباش : 

فروردینی ها، مهری‌ها، اسفندی ها 

چـون بهتـرینن... 


3 نفر رو هرگز نرنجون: 

اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ـی ها 

چـون صادقن... 


3 نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت برن: 

شهریوری‌ ها ، آذری‌ ها ،آبانی ها 

چـون به درد دلت گوش میدن... 


3 نفر رو هرگز از دست نده: 

مرداد ـی ها ، خرداد ـی ها ، بهمن ـی ها 

چـون دوست ِ واقعی ان...

به بعضیا باید گفت :

 عزیزم نصف آفریقا رو من سیاه کردم

ذغالتو بنداز اونور

یهــ ســـــری آدمــــــا رو 

نــــباید بــــــالا بــــــرد

باید بالا آورد . . .

نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !

نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !


نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . 


دست ِ قاضـــــــــی داد !


نباید بی تفاوت !


چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . 


به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !


کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !


نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . 


با دانه ای گنــــــدم . . .


به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد

حکایت من

حکایت من حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایق نداشت

  دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت

  حکایت کسی بود که زجر داشت اما ضجه نزد 

زخم داشت اما ننالید
  
گریه کرد اما اشک نریخت

 حکایت من حکایت کسی بود که پر از فریاد بوداما سکوت کرد تا همه ی    

صداهارو بشنود.  

راز عشق شقایق


شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی 
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی 
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود 
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه 
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت 
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود



نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و 
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم 
و او هرلحظه سر را رو به بالاها 
شکر می کرد ، پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت 
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت 
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست 
به جانم ، هیچ تابی نیست 
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من 
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟ 
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت 
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد 
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت 
نشست و سینه را با سنگ خارایی 
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد 
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد 
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را 
به من می داد و بر لب های او فریاد 
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی 
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

عشق کجاست...؟

عشق رومیشه...

توی دست های خسته ی پدروتوی چشم های نگران مادردید...

نه در دستان یک غریبه...

قند خون مادر بالاست ولی دلش اما همیشه شور می زند برای ما …

اشکهای مادر مروارید شده است در صدف چشمانش ، دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید !

حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد !

دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش ... 

کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم تا برای همیشه در آغوش مادرم جا می گرفتم !


صدای خنده ی مادرم ، حتی غم هایم را هم می خنداند !


من به عشق در یک نگاه اعتقاد دارم چون در اولین نگاه زندگیم مادرم رو دیدم ..