
پاییز را دوست دارم
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
... بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
دخترک خنده کنان گفت که چیست
رازاین حلقه ی زر
رازاین حلقه که انگشت مرا
این چنین گرفته است به بر
رازاین حلقه که درچهره ی او
این همه تابش ورخشندگی است
مردحیران شدوگفت
حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است
همه گفتندمبارک باشد
دخترک گفت:دریغاکه مرابازدرمعنی ان شک باشد
سالهارفت وشبی
زنی افسرده نظرکردبران حلقه ی زر
دیددرنقش فروزنده ی او
روزهایی که به امیدوفای شوهر به هدررفته هدر
زن پریشان شدونالیدکه وای
وای این حلقه که درچهره ی او بازهم تابش ورخشندگی است
پـرسید : فرزندم پس آدمت کو ؟؟
اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم : در آغوش حـــوای دیگریـست.
خدایا تو با من بمان!!!!
که محتاج ماندن خلقت نباشم!!!
آمین!!!!
قبول نیست!
این بارتو چشم بگذار
من فراموشت می کنم
فقط تا صد بشمار،
آهسته آهسته
راستی ،
من بازی را خوب نمی دانم،
خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را ؟
تورافراموش کنم
یا خاطره را ؟
این بازی کی تمام می شود؟

من / عشق
پاک یعنی
سرزمین لحظه
یعنی بیداد
عشق من
باختن عشق
جان یعنی
زندگی لیلی و
قمار مجنون
در عشق یعنی ... شدن
ساختن عشق
دل یعنی
کلبه وامق و
یعنی عذرا
عشق شدن
من عشق
فردای یعنی
کودک مسجد
یعنی الاقصی
عشق / من
عشق آمیختن افروختن
یعنی به هم عشق سوختن
چشمهای یکجا یعنی کردن
پر ز و غم دردهای گریه
خون/ درد بیشمار
عشق من
یعنی الاسرار
کلبه مخزن
اسرار یعنی
من/عشق
مشکل او انتخاب از بین 3 کاندید زن احتمالی بود
او به هر زن 5000 دلار پول داد
تا ببیند هر کدام با آن چه کار میکنند
اولی ظاهرش را کاملا تغییر داد
به یک آرایشگاه تجملی رفت
آرایش جدید کرد لباسهای جدید و زیبا خرید
و به مرد گفت که برای اینکه
در نظر او جذابتر باشد این کارها را کرده است
چرا که خیلی دوستش دارد
مرد تحت تاثیر قرار گرفت
دومی به خرید هدیه برای مرد پرداخت
برایش یک دست چوب گلف خرید
به علاوه ابزار جدید برای کامپیوترش و لباسهای گران قیمت
و هنگامی که هدیه ها را به مرد داد
گفت : که تمام پولش را برای
او صرف کرده چراکه خیلی دوستش دارد
مرد تحت تاثیر قرار گرفت
سومی پولش را در سهام سرمایه گذاری کرد
چند برابر پولی که از مرد گرفته بود عایدش شد
او 5000دلار مرد را پس داد
و برای بقیه پول یک حساب مشترک باز کرد
و گفت میخواهد برای زندگی آینده شان پس انداز کند
چراکه خیلی دوستش دارد
واضح است که مرد تحت تاثیر قرار گرفت
او مدت زیادی را به تفکر پرداخت
درباره اینکه هر زن با پولها چه کار کرده است
و سر انجام با زنی ازدواج کرد
که سینه های بزرگتر و زیباتری داشت
نتیجه اخلاقی :
مردها همینند
گاو ماما می کرد ٬
گوسفند بع بع می کرد ٬
سگ واق واق می کرد .
همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی ؟
شب شده بود
اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود
حسنک مدت های زیادی است
که به خانه نمی آید .
او به شهری دور رفته ٬
او در آنجا شلوار جین
و تی شرت های تنگ به تن می کند .
او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات ٬
جلوی آینه به مو های خود ژل می زند
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست ،
چون او به موهای خود گلت می زند .
دیروز که حسنک با کبری صحبت می کرد ٬
کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است ٬
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند
و دیگر با او زندگی نکند ٬
چون کبری با پترس آشنا شده بود
و .............. !
زندگی یک بازی دردآور است
زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردی و اما باختی
کاخ خود را روی دریا ساختی
لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی کردیم و شاکی نیستیم
بر زمین خوردیم باز می ایستیم .
عشق خودت رو نسیب کسی کن که
لایق عشق باشه نه تشنه عشق
چون هر تشنه ایی یک روزی سیر میشه
پيرمرد به زنش گفت :
بيا يادي از گذشته هاي دور کنيم !
من ميرم تو کافه
منتظرت و تو بيا سر قرار
بشينيم حرفاي عاشقونه بزنيم !
پيرزن قبول کرد !
فردا پيرمرد به کافه رفت
و دو ساعت از قرار گذشت
ولي پيرزن نيومد !
وقتي برگشت خونه
ديد پيرزن تو اتاق نشسته و گريه ميکنه !
ازش پرسيد چرا گريه ميکني؟
پيرزن اشکاشو پاک کرد و گفت :
بابام نذاشت بيام .
وفاداری
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد
و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:
باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.
پیرمرد غمگین شد، گفت: عجله دارم و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
"زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را
با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!"
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد.
چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید،
چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت:
اما من که می دانم او چه کسی است...!
چه جالب
ناز را ميکشيم
آه را مي کشيم
انتظار را مي کشیم
فرياد را مي کشیم
درد را مي کشیم
ولي بعد از اين همه سال آنقدر نقاش خوبي نشده ايم
که بتوانيم
دست بکشيم
بچگیا یادت هست بازیا اشکنک داشت
گفتن نریم توپ بازی چون شیشه مون ترک داشت بچگیا یادت هست رفتیم تو حوض ماهی مامان تو بهم گفت خیر نبینی الهی بچگیا یادت هست نیومدی به بازی گفتم بیا تو کردی بهم زبون درازی بچگیا یادت هست دروازبان نداشتیم تا ضربه کاشته بود جون واسه اون می ذاشتیم بچگیا یادت هست از روی دیوار پریدیم اهالی داد کشیدن ما خندیدیم ، شنیدیم بچگیا یادت هست با همه دعوا کردم مشت خودم رو اونروز پیش همه واکردم بچگیا یادت هست گفتن که خیر نبینین گفتن که ما بدترین آدمای زمینیم بچگیا یادت هست نیومدی تو کوچه حتی واسه خرید لواشک وآلوچه بچگیا یادت هست پنجرتونو بستی دلی که پشت اون بود آخر زدی شکستی پچگیا یادت هست ما دیگه توپ نداشتیم یه روز واسه خریدش پول روی هم گذاشتیم بچگیا یادت هست دنبال هم توی کوچه اون دوره گردی که داشت لواشک وآلوچه بچگیا یادت هست توپ رو پاره کردن حرفای بد زدند و به ما اشاره کردن بچگیا یادت هست دیگه محل نذاشتی انگار از اون روز دیگه اصلا دوسم نداشتی بابا مامانت اون روز تو کوچه بلوا کردن بچه ها ار حسودی باز منو رسوا کردن اما نگاهت از اون روز با چشمای من بد شد هر وقت نگات منو دیدتندی گذشت و رد شد کاش که همون روزا بود اون روزتی طلایی اون روزا که یکی بود پولداری وگدایی بزرگ شدی تو کوچه بهت دادم یه نامه گفتی سلام واجبه چون جواب سلامه حالا شنیدم تو رو می دن به یه غریبه مرده بودم مگه من چقد کارات عجیبه حالا به من توپ نزن به من کمک کن کمک چون مث شیشهء ما پُره دلم از تَرَک
- ميدونم
+ ميدوني اگه دوست داشت اينكارو نميكرد؟
- ميدونم
... + ميدوني به درد تو نميخوره؟
- ميدونم
+ پس چرا هنوز ميگي دوسش داري؟!
- خب اينو نميدونم...


